گی-آ

ده ماه پیش

الان که اینا رو اینجا مینویسم توی هواپیما هستم و قراره که فردا صبح برم بهشت زهرا. چند ساعته که مدام به جنازه اش فکر میکنم توی غسالخونه. بدن بادکرده و زرد شده اش که قراره شسته بشه تا برای همیشه بره زیر خاک و بپوسه. آخرین بار که دیدمش توی آگوست بود. مثل همیشه مهمون ناخونده ای بود توی خونه ما و چشم های ریزش از لای پلک هاش به من خیره بود و من هم نگاهم رو به عمد به اطراف میچرخوندم که وانمود کنم توجهی بهش ندارم. موقع رفتنش که با کلی تحقیر و بی توجهی از سمت ما بود من رو بوسید و بهم گفت که حتمن خونه ی من بیا و منم مثل همیشه بهش گفتم آره میام و قبل از رفتنم میبینمت. با همون مانتو و کیف خاکستری همیشگیش و روسری گلدار کرم رنگش و کفش های مشکی چین دار. همون قیافه ی تکراری که من توی ده سال اخیر دیدمش به جز مواقعی که به مناسب های خیلی خاص و دیدن آدم های غریبه مانتوی مشکی یا سرمه ای اش رو میپوشید. براش چند قطره اشک ریختم وقتی که با تلفن داشتم در مورد مرگش میشنیدم. هیچ وقت نفهمیدم که آیا من رو واقعن دوست داشت یا تنها اینطور وانمود میکرد. البته هر چه من بزرگتر شدم انگار براش محبوب تر شدم چون بیشتر از همیشه ظاهرم شبیه به فرزند محبوبش میشد. بچه تر که بودم دوستش داشتم، مخصوصن شب هایی که توی خونه اش زیر لحاف چهل تیکه سفیدی که داشت میخابیدم و یا صبحایی که همون صبحونه ی همیشگی نون و پنیر و کره رو برام میآورد. آشپزی اش خیلی خوب نبود اما طعمی که توی غذاهاش بود برای من حسی نوستالژیک و همراه با افسوس رو به یاد میاره. شاید تا دو سه ماه پیش همیشه وقتی حرفش رو با یکی دو تا از دوستام میزدم اولین چیزی که به زبون میاوردم آرزوی مرگش بود و اینکه چرا انقدر داره عمر می کنه. اما الان به این فکر میکنم که مرگش خیلی برای من حس خوشایندی رو به همراه نیاورده و بیشتر احساس ناراحتی میکنم تا بی تفاوتی. آدم ها وقتی میمیرن بخشی از گذشته آدم رو هم با خودشون میبرن.

Advertisements

کافه فلفل

امشب برای اولین بار تنهایی اومدم به یک کافه و برای خودم یک ابجو سفارش دادم. این کافه یک کافه ی معمولیه که من چند بار اومدم و توش ابجو و ساندویچی خوردم. انگیزه ام از اومدن به این بار به تنهایی و نشستن توی تاریکی و خوردن ابجو رو نمیدونم اما میدونم که تا حدودی ته ذهنم اون رو به عنوان تصویری کلاسیک از اندوه تصویر میکنم. اندوه خاصی الان ندارم و زندگی میگذره و راستش دلیلی برای شکایت کردن نیست. توی مدتی که اینجا نشستم چند بار وسوسه شدم که توی موبایلم به تصویر خودم نگاه کنم و ببینم که چقدر شبیه به همون مدل کلاسیک اندوه هست. اولش مقاومت کردم ولی بالاخره گوشی رو گرفتم دستم و دیدم که تصویرم درست مثل یک ادم معمولیه. با میمیک معمولی و توی یک موقعیت معمولی و خلاصه هیچ چیز ویژه ای در مورد لحظاتی که دارم سپری میکنم نمیشه گفت.امروز یاد چند سال پیش افتادم. شاید شش سال پیش و یا کمتر. زمانی که برای اخرین بار عکسی از خودم توی پروفایلی در شبکه های اجتماعی وجود داشت. پنج شش سال پیش اتفاقی افتاد و من به این فکر کردم که چرا باید تصویری از خودم توی شبکه های اجتماعی بزارم. مقصود فقط شبکه های اجتماعی نیست بلکه کلی تر، چرا باید تصویری از خودم رو در موقعیتی خاص ثبت کنم و بعد خودم رو به واسطه ی اون ارایه کنم، حتی به خودم. راستش جوابی پیدا نکردم و بعد از مدتی این کار تنها به نظرم عبث بود و بس. الان هم به نظرم کاری عبث میاد و نارسیزمی هست برخواسته از ترس از پس زده شدن و دیده نشدن. نمیتونم بگم که این ترس رو ندارم اما انقدر زمان زیادی از این تصمیم گذشته که الان دیده شدن برای من ناخوشایند تر گم شدن در بین انبوه اتفاقات روزمره است.

خورشید خانم

امشب بعد از سالها آهنگ خورشید خانم داریوش رو گوش کردم و به این فکر میکردم که چقدر این آهنگ برای من سرشار از زندگی و زنده بودنه. خاطراتی که با گوش کردن به این آهنگ توی ذهنم میاد به صورت عجیبی همه تصاویری هستند از گذشته ی دور و اتاق های نیمه تاریک درست مثل عکس های قدیمی. تصاویری از تنهایی و سوگ برادرم برای مادر نشناخته اش  و افسردگی همیشگی اون و بی پولی ما و روزهای سخت. روزهایی که برای یک لقمه نون باید پدر و مادرم سگ دو میزدن و توی تمام شب ها جلوی هم مینشستن و روی کاغذ بدهی های ماه بعدشون و راه های وام گرفتن از این و اون رو مینوشتن و من در تمام مدت از اونها متنفر بودم چون هیچ وقت نمیشد از اونها انتظاری داشت. ولی تمام این تصاویر برای من زنده است و با خودش زندگی رو میاره. دست و پا زدن برای رسیدن به جایی. صبح های سرد که با پول تو جیبی که درست به اندازه ی یک بلیط اتوبوس رفت و یک بلیط اتوبوس برگشت بود به مدرسه میرفتم و توی زنگ تفریح با جیب خالی میرفتم توی انبوه بچه هایی که دم بوفه  بودن و من هم دستم رو توی اون شلوغی دراز میکردم تا بلکه بوفه چی به اشتباه یه ساندویچ ژامبون و خیارشور هم به من بده. شب هایی که فقط صدای سریال های هفتگی تلویزیون توی خونه پر بود و صدای ضبط قدیمی استریو توی بعد از ظهرهایی که توی خونه تنها بودم و کاست های آلبوم های قدیمی که همه از ده بیست سال قبل مونده بودن. صدا از جایی میاد که هیچ سنخیتی با محیط اش نداشت و من به اون تعلق داشتم. از دورترین لحظات گذشته. از زنده بودن راضی ام.

نامه نگاری

الان یک هفته است که به نوشتن نامه ای به دوست دختر گذشته و غریبه ی فعلی ام هم فکر میکردم. میخواستم که براش بنویسم از تمام اتفاقاتی که در مدت کوتاه دوستی ما افتاد و پیامد اونچه که بین ما گذشت. به دوستم در مورد این نوشتن گفتم و اون به من گفت که تو شاید به خاطر اینکه هنوز میخواهی حداقل با اون دوست باشی و برات اهمیت داره براش بنویسی. اما اینطور نیست. من میخام براش بنویسم چون میخام آزارش بدم. میخام بهش یاد آوری بکنم که من خیلی ادم بدی نیستم و بخشی از دردی که کشید به خاطر وجود خودش بود، چون هیچ چیز دردناک تر از این نیست که به یکی بگی که خودِ خودت مسبب بدبختیهایی هستی که کشیدی. بخشی از انگیزه ام ناتوانی منه. ناتوانی برای مهار کردن بخش ناخوشایند ِ من، همونی که اونچه که هستم رو ساخته. راستش نمیتونم همیشه آدم نایسی باشم چون باید بین لذت و درد توازنی وجود داشته باشه و حداقل اینطور میتونم از ناراحت کردن دیگری لذت ببرم و برای چند دقیقه ای هم که شده وقتی که دکمه ارسال رو فشار دادم، توی خودم یک خون گرم رو حس کنم که میره توی مخم و به خودم بگم حقش بود.

دلیل خوبی برای وصل کردن اتفاقات مختلف به همیدگه وجود نداره و احساس میکنم که توی خلا زندگی میکنم

A nice piece as the background music for all the misery

شهر من تهران است. شهر من همینجاست که در هر کوچه اش و هر خانه، زجر و درد در بن دیوارها، لای تک تک خشت ها نهفته است. شهر من اینجاست که آدم ها در تقلای یافتن آرمان شهری هستند که پی اش بر اساس تجربه ی دردناک شان از هجمه ی ناموزون مدرنیته و آمیختگی اش با تناقضات ابدی شان ریخته شده. شهر من همینجاست که در آن صورت زجر کشیده ی ادم ها و ارزوهای هرگز دست نیافته شان خوراک شادی های محقر شان است، خوراک ماشین بزرگ اجتماعی که به دلیلی نامعلوم همه ی آنها را در کنار هم گرد آورده و با ریسمانی نامرئی ستمدیده را زیر پای ستمگر به زمین بسته است. شهر من مایه ی تهوع است. هر کودکی که در شهر من متولد میشود هیولایی ست سزاوار مرگ. هر مرد در این شهر همچون دیوی ست که با انزال اش خون و بدبختی را بازتولید میکند. هر زن آبستن در شهر من همچون تنوریست که در آن خوراکی گندیده از خون و گوشت  فاشد برای ضیافت شام دیوها آماده میشود. شهر من بزرگترین سنگر برای بزدلان است. برای تحقیر شدگان فراری.، برای گوشت هایی که برای سلاخی آماده میشوند. و مرگ آشنا ترین دوست برای همه.

همه چیز درباره ضرورت ساخت ماشین زمان

شاید نزدیک به دویست سال از ابداع عکاسی نوین میگذره و توی تمام این مدت مهمترین هدف ثابت نگه داشتن دنیای پیرامون در قالب قابی صامت و ایستا بوده. شاید خیلی بی ربط باشه، اما اگر من نزدیک به دویست سال پیش با تمام بنیه ی فکری و مادی و پشتکار همون توسعه دهندگان اولیه عکاسی بودم، انگیزه ام از تولید این قاب ایستا و صامت فقط نگه داشتن خودم معلق در زمان بود در کنار فرزندم. اگر چیزی مشابه فوتو کلاژ هم در اون زمان ابداع شده بود، هر روز از فرزندم عکسی میگرفتم و در کنار عکسی از خودم در اوج جوانی و انرژی قرار میدادم و هر روز توی دنیای خیالیه من و فرزندم، اون بزرگتر میشد و من معلق در زمان، فقط نظاره گر بزرگ شدنش بودم و توی دل خیالی خودم وسط اون کلاژ عکس ها، از بودن در کنارش و دیدن اینکه چطور هر روز با زندگی بیشتر و بیشتر گلاویز میشه لذت میبردم.

ریتم تند زندگی

ریتم تند زندگی تقریبن استرس آور ترین ترکیب واژه ها در کنار ناگهان برای منه. مهمترین دلیلش هم اینه که مدلولی بیرونی داره و من هر روز اونو از نزدیک لمس میکنم. امشب کنار دریاچه با دوستی نشسته بودم و داشتم به کودکی هام فکر میکردم و بعد نوجوانی و جوانی و الان که وارد میانسالی شدم. اونچه که از همه چیز ترسناک تر بود نزدیک بودن غیر قابل تصور تمام این گذشته ی دور و نزدیک به حال بود. انگار دیروز بود که من توی خیابون های افسریه با یک جعبه یونولیتی دنبال مغازه ای بودم که ازش چند تا آلاسکا بخرم و بیام برای بچه های محل بفروشم و کاسبی کنم. دنیا واقعن کوچک تر از اون چیزی بود که الان هست و به تبع اون مکافات کمتری وجود داشت. چند روز پیش صحبتی پیش اومد و توی اون همه متفق القول میگفتن که صدای رودخونه و ابشار آرامش بخش ترین صداییه که میشه شنید اما با وجود موافقت همه من مخالفت کردم چون برای من درست مثل شکنجه است در حالی که میتونم ساعت ها توی ایستگاه های مترو بشینم و به مردم نگاه کنم و صدا های گوشخراشی که وجود دارن رو گوش بدم و لذت ببرم. میتونم صدای ساییده شدن فلز روی فلز رو با لبخند گوش بدم و برای خودم توی خلسه ای کوتاه فرو برم و در تمام این مدت به این فکر کنم که این ارمغان سبک زندگی تحمیلی برای من بوده. این دو داستان هیچ ربطی به هم ندارن اما اونچه که اونها رو به هم مربوط میکنه آشفتگی درونی منه. که چطور هر لحظه برای من مخلوطیه از افسوس ها و تصاویر محو گذشته، و تقابل من با محیط در زمان حال. اونچه که حال من رو داره تعریف میکنه و اونچه که اندوخته ی من در طول سی سال گذشته بوده.

امروز میخواستم برای خودم یک جعبه آبرنگ بخرم اما نگرفتم. فردا این کار رو میکنم.

سیاه

به نظرم، یک نظر باید دارای یک سری از ویژگیهای اولیه و حداقلی برای بیان شدن به صورت عمومی باشه. اولین و اصلی ترین ویژگی اینه که باید پتانسیل نقد شدن رو داشته باشه و به بیان دیگه بشه به صورت ساختار یافته تایید و یا باهاش مخالفت کرد. البته این توصیفِ خیلی کلی ممکنه کمی گنگ به نظر بیاد اما نقطه ی مقابل اون در برگیرنده یک سری از صداهای دیگه است که به نظر من نمیشه به اونها نسبت مخالف و یا موافق داد. نظراتی هستند که عملن غیرقابل توجه قلمداد میشن و دلیل اصلی اون هم ساخت غیر سیستماتیک اونهاست که اگر بخوای نقدشون کنی باید درست عین یک تکه عن افتابه رو بگیری روشون تا برن ته چاه. شبکه های اجتماعی حداقل توی چند وقت اخیر نقش خیلی زیادی در معرفی  این توده عن داشتن. صرف نظر از چرایی و کیفیت این توده ی عن و واکنش من در مواجهه با اون، برای من صاحبان این توده قابل توجه اند. دوست دارم به صورت نک تک اونهایی که مشغول ابراز وجودشون به این فرم هستند نگاه کنم. دوست دارم شجاعت و اعتماد به نفس اونها رو توی نگاهشون ببینم و ببینم که چطور با رضایت دکمه های ارسال رو فشار میدن. شستن عن اونها رو به بقیه واگذار میکنم و فقط دوست دارم که موقع ریدن به اونها نگاه کنم. درست مثل پسر بچه ی کوچکی که میره از سوراخ توالت به بقیه نگاه میکنه که چطور دارن میرینن. این هم سهم من از تجاوز دسته جمعهی همه ی ما به همدیگه است.

ایراد این جور فکر کردن رو هم میدونم.

بیماریهای مقاربتی

من همیشه نسبت به داستان هایی که توی اونها یکی بود که یک کوله مینداخت پشتش و با چند دلار چسکی و لباسای کهنه و موهای بلند میزد به جاده و اصلن به این فکر نمیکرد که قراره کجا چه اتفاقی بیفته، حسودیم میشد. همیشه دوست داشتم که زندگی خودم رو میتونستم بزارم توی یک طبق بزرگ، واقعن بزرگ که بشه همه ی خنزر پنزرها و داشته ها و بالاخص نداشته ها رو توش جا کنم و ادم هایی که میشناسم و ازشون خوشم میاد رو کنار همون داشته ها و نداشته ها بزارم، بعد یک لگد محکم بزنم به زیر اون طبق و کوله ام رو بگیرم دستم و بزارم برم به ناکجا آباد. به این فکر میکردم که احتمالن درصد خیلی کمی از ادم هایی که اینجور فکر میکنن در عمل تبدیل به همون جاده گرد ها میشن و خیلیاشون قبل از رسیدن به اون مرحله درست عین خود من غلاف میکنن و توی تنهاییاشون به صورت خیلی سینماتیک یهو به همین آینده ی نیامده فکر میکنن و افسوس تنها حاصل این فراینده. کم کم پیر میشن، افسوس ها هم کم توان تر میشن و تنها یک حس سمپاتی خیالی و کاذب بین خودشون و قهرمانان جاده گرد شون احساس میکنن تا وقتی که موقع مرگ، همه توی اتاقها زندگی رو تموم میکنن و هیچ.

در کل البته زندگی خیلی هم بد نیست و معمولن وقتی که همه چیز داره به صورت نرمال و بی تنش پیش میره من از این احساسات بورژوایی بهم دست میده.